آلزایمـر مـادر

زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت

گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
“گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”

 

این صوت زیبا هم گوش دهید خالی از لطف نیست

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
مطمئنه

سلام خدا رو شکر تا حالا تو فامیل ما همچین اتفاقی نیفتاده ولی آدم از آلزایمر می ترسه نمی دونم راهکار پیشگیری ازش چیه؟

سالک حق

مادر پیر شده و آشپزخانه از تنها شدن نگران است … یقه پیراهن پدر، هراسان، به آخرین دکمه های بسته شده با دست او خیره شده اند … فرشته مو سفید خانه مان کوله بارش را بسته … امروز برایم خاطره اولین روز مدرسه ام را گفت که وقتی وارد کلاس شدم و او میرفت گریه میکردم … خواستم بگویم آخر مهربان، آن روز زجه هایم برای چهار ساعت ندیدنت بود ولی یک عمر ندیدنت را چه کنم ؟؟؟ اما نگفتم... _____________________________________________ مطلب زیبایی بود.